علیرضا امیدوند

۲۴ اردیبهشت , ۱۳۹۲
فرهنگ اوپس یا چگونه روی مخ بغل دستی تکنو برقصیم؟!

فرهنگ اوپس یا چگونه روی مخ بغل دستی تکنو برقصیم؟!

صبح‌ها، اول وقت که نه، اما کمی از اول وقت گذشته از خانه می‌زنم بیرون که بروم سر کار. چند روزی‌ست که به خاطر تورم و افزایش ۳۰ درصدی کرایه‌ی تاکسی و افزایش صرفاً ۵ درصدی حقوق و مزایا، این وسیله‌ی نقلیه را از فهرست راه‌های رسیدن به مقصد حذف کرده و استفاده از سایر گزینه‌های روی میز مانند مترو و اتوبوس را در دستور کار قرار داده‌ام. این سایر گزینه‌ها، اگر از تفاوت یک […]
۲۳ اردیبهشت , ۱۳۹۲
با یادت از یادم

با یادت از یادم

آن قدر با یادت در گوشم         زنگ میزنی            زنگ میزنی که آخر از یادم می‌روی …  
۱۵ اردیبهشت , ۱۳۹۲
پایان دنیا در خونه مادر بزرگه

پایان دنیا در خونه مادر بزرگه

بچه که بودم خونه‌ی مادر بزرگه هنوز سرجاش بود، جایی که آن موقع‌ها اگر می‌خواستی آدرس بدی باید می‌گفتی “چهار راه خط آهن، کوچه‌ی مخابرات”. کوچه‌ی باصفایی بود، پر از بچه‌هایی که از صبح تا غروب توی خاک و خلش حسابی خودشان را خسته می‌کردند و آخر وقت که به خانه‌هاشان برمی‌گشتند، فریادهای مادرشان با چاشنی پس‌گردنی در انتظارشان بود که چرا خاکی و عرق کرده و زخمی‌اند … حیاط خونه‌ی مادر بزرگه یک حوض […]
۳ اردیبهشت , ۱۳۹۲

دروغ و رفاقت نسل چهارمی

فیلم “قاعده تصادف” دومین ساخته‌ی “بهنام بهزادی” است، کارگردانی که پیش از این فیلم ستایش شده‌ی “تنها دو بار زندگی می‌کنیم” را در کارنامه‌ی خود دارد. “قاعده تصادف” به نسبت اولین ساخته‌ی بهزادی هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ اجرا پیشرفت قابل توجهی برای این کارگردان به حساب آمده و او را به عنوان یک کارگردان مولف مطرح‌تر می‌سازد. بهزادی که “تنها دو بار …” را با مضمونی شبه عرفانی ساخته بود، در دومین […]
۲۹ فروردین , ۱۳۹۲
مرد تنها

دلم یک خواب عمیق می‌خواهد …

دلم لک زده برای یک خواب عمیق؛ از آن خواب‌هایی که آدم را فرسنگ‌ها و دنیاها از خودش دور می‌کنند، از آن‌هایی که آدم خودش را و هستی‌اش را در سیاهی و سکون و سکوت‌شان به فراموشی می‌سپارد و در آن خلاء بی‌پایان‌شان غوطه می‌خورد. شب‌های زیادی است که آرزوی چنین خوابی روی دلم سنگینی می‌کند اما از تقدیر بد در دام بیداری گرفتار شده‌ام؛ موی‌رگ‌های چشمانم دیگر تحمل روشنایی را ندارند، سپیدی اندک‌شان خون‌آلود […]
۱۲ فروردین , ۱۳۹۲
افسردگی یک مرده

افسردگی یک مرده

احساس می‌کنم مرد بیرونم شکسته و فقط مانده است کودک درونم تنها، ساکت، خاموش سرد، پوسیده، غم زده به افسردگی یک مرده  
۱۲ اسفند , ۱۳۹۱
فیلم آرگو

اوج صداقت یک فیلم

تو فیلم آرگو یک دیالوگ هست که می‌گه: “حتی به یک میمون هم میشه یاد داد چطوری کارگردانی بکنه” به نظرم این تنها حرف راست توی فیلم بود …
۵ اسفند , ۱۳۹۱
من بروس لی هستم

به دنبال قاتل بروس لی

نمایش فیلم «من بروس لی هستم» از شبکه‌ی مستند سیما بهانه‌ای شد برای نوشتن یادداشتی که موضوع آن برای سال‌ها در ذهنم چرخ می‌خورد و هر از چند گاهی فکرم را به خود مشغول می‌کرد که آیا به راستی مرگ این ستاره یک حادثه بود؟ و اگر نه؛ چه کسی و یا چه چیزی او را به کام مرگ کشاند؟ «بروس لی» برای جوانان نسل امروز شاید تنها یک نام باشد، یک ستاره‌ی سابق هالیوودی […]
۲ اسفند , ۱۳۹۱
نمایی از فیلم «تد»

در حسرت جادوی از دست رفته‌ی کودکی

ای کاش می‌شد با آرزویی کودکی خود را تا به آخر همراه خود می‌بردیم. ای کاش دیگران می‌فهمیدند بعضی مردها بدون کودکی‌شان همیشه چیزی کم دارند. کاش می‌دانستند مردانی در این دنیا زندگی می‌کنند که برای زنده بودن، برای زنده زندگی کردن، برای آن که جانی داشته باشند برای بودن با مردمان، برای ماندن در حضور عزیزان، باید کودک بمانند و همیشه در آستانه‌ی بلوغ‌شان نفس بکشند. ای کاش می‌فهمیدند اگر جادوی کودکی باطل شود، […]