قالب وردپرس
۲۱ شهریور , ۱۳۹۳
خسته,تنها

نقطه سر خط

شتاب زندگی، امانِ خسته‌ام را بریده … ای کاش معلم بدخلق؛ می‌ایستاد، نفسی تازه می‌کرد، و می‌گفت؛ نقطه سرِ خط …
۱۸ شهریور , ۱۳۹۳
تنهایی

اندوه مرد ایستاده …

رهگذرِ آشنا شادمانه می‌خندید و نمی‌دانست خنده‌اش؛ اندوهی هزار ساله است در دلِ مردِ ایستاده …
۱۴ شهریور , ۱۳۹۳
دیدن، انتزاع

دم جنبانک پیر …

دیدن، دیدن، دیدن؛ گاهی این ساده‌ترین حس مستقیم از پیچیده‌ترین کابوس‌های شبانه هم هراسناک‌تر می‌شود! دم جنبانک پیر اما، راه خود را می‌رود اقتضای طبیعت‌اش این […]
۲۳ اردیبهشت , ۱۳۹۲
با یادت از یادم

با یادت از یادم

آن قدر با یادت در گوشم         زنگ میزنی            زنگ میزنی که آخر از یادم می‌روی …  
۱۵ اردیبهشت , ۱۳۹۲
پایان دنیا در خونه مادر بزرگه

پایان دنیا در خونه مادر بزرگه

بچه که بودم خونه‌ی مادر بزرگه هنوز سرجاش بود، جایی که آن موقع‌ها اگر می‌خواستی آدرس بدی باید می‌گفتی “چهار راه خط آهن، کوچه‌ی مخابرات”. کوچه‌ی […]
۱۲ فروردین , ۱۳۹۲
افسردگی یک مرده

افسردگی یک مرده

احساس می‌کنم مرد بیرونم شکسته و فقط مانده است کودک درونم تنها، ساکت، خاموش سرد، پوسیده، غم زده به افسردگی یک مرده  
۲ اسفند , ۱۳۹۱
نمایی از فیلم «تد»

در حسرت جادوی از دست رفته‌ی کودکی

ای کاش می‌شد با آرزویی کودکی خود را تا به آخر همراه خود می‌بردیم. ای کاش دیگران می‌فهمیدند بعضی مردها بدون کودکی‌شان همیشه چیزی کم دارند. […]
۱ اسفند , ۱۳۹۱
تنهایی

محو تدریجی یک انسان

تنهایی، جز سایه‌ای محو، یک شبه انسان، چیز دیگری از من باقی نگذاشت …
۲۱ شهریور , ۱۳۹۱
روزگار تلخ

روزگار تلخ …

صدای خرد شدن استخوان‌هایم و ناله‌ی دریده شدن روحم را زیر بار گناه می‌شنوم قلبم به سیاهی می‌زند و تعفن را در رگ‌هایم به جریان می‌اندازد […]
۲۶ فروردین , ۱۳۸۸
بی اعتمادی

دیوار بی‌اعتمادی

تنهایی‌ام را بنواز در شادمانی‌ات، تنهایی مرا با ساز ناکوکت بنواز بنواز آنچه می‌بینی آنچه می‌توانی با دستان کثیف آغشته به حیاتم، آنچه از دل برون […]
۲۶ اسفند , ۱۳۸۷
نگاه ها

نگاه‌ها

از تمام آن نگاه‌های حریصانه، شیطانی؛ تمام آن نگاه‌های عاری از هرچه ارزش انسانی، بیزارم. نگاه‌هایی که به من خیره شده‌اند نه در من. نگاه‌هایی که […]
۲۶ اسفند , ۱۳۸۷
اسارت

شیطان منم

ایمان آورده‌ام که شیطان خود من هستم، خود من. آن منجلاب رخوت، آن گرداب سستی، آن غبار وهم‌آلود وسوسه، آن باتلاق سکون و یکنواختی، آن روزمرگی […]
۹ بهمن , ۱۳۸۴
یخ بندان,سرما

هوا سرد است

آسمان هم چون دریاچه یخ زده است تن‌های عریان به خود می‌لرزند خورشید با همه قهر کرده است و قورباغه‌ای در اعماق، بیهوده انتظار سنجاقک‌ها را […]
۳ بهمن , ۱۳۸۴
جنون

لحظه جنون

چه دلپذیر بود لحظه جنون! ***** نفس که عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمین افتاد. و حالا باد چنان می‌وزد که انگار هیچ‌وقت کسی در این […]
۱۱ دی , ۱۳۸۴
عشق

شرک

“گُلی” را عاشقانه دوست داشتم! “گُلی” را عاشقانه می‌پرستیدم! آری، من مشرک شدم! امّا “شرک” من خود مشرکِ “گُلی” دیگر بود! و او نیز خود … […]
۲۸ اردیبهشت , ۱۳۸۴

بدون نام، بدون شرح

باورها سوختند امیدها باختند غرورها شکستند آرزوها …؛ امشب همه چیز به پایان می رسد، خورشید غروب می کند و مرد بر خاک می افتد. ای […]
۹ فروردین , ۱۳۸۴
باران

باران

شب است باران می بارد خشم و رحمت توأمان می بارد می بارد، می شوید، می سازد؛ می بارد، می بَرد، می بُرد؛ در کنج سیاهی، […]
۸ دی , ۱۳۸۳
انتظار

انتظار

دیر هنگامی است که من و تو با یکدیگر آشناییم، امّا چندی بیش نیست که همدیگر را می شناسیم. شاید لحظه ای را، به قدر چشم […]
۱۹ مهر , ۱۳۸۳
ماه

ماه را دوست دارم

این روزها، جک جک گنجشکهای صبحگاهی هم با غار غار کلاغهای پاییزی در آمیخته؛ دیگر حتّی خورشید هم به موقع بر سر قرارش حاضر نمی شود؛ […]
۲۵ شهریور , ۱۳۸۳
انتظار

در آرزوی معجزه

روزها و شبهاي مديدي است كه چشم به آسمان دوخته ام؛ در انتظار آرزويي ديرين، چشم انتظار يك معجزه؛ تنها يك معجزه، خدايا فقط يك معجزه، […]