غریقِ در لجنزار

پایان دنیا
شاید یک احساس
۱۶ اسفند , ۱۳۸۲
دخترک
دخترک
۹ فروردین , ۱۳۸۳
فیلم بوتیک,محمدرضا گلزار

اینجا ایران است، صدای مرا از تهران می شنوید؛ جایی که خورشید تنها غروب می کند:

این چند روز را همه اش دچار یأس فلسفی بودم؛ نمی دانم شاید به خاطر فیلمی بود که چند روز پیش دیدم. آخر همین شنبه گذشته بود که بعد از مدّتها، از ارزانی بلیط استفاده کردم و به سینما رفتم؛ فیلم داغ و تازه از تنور درآمده ” بوتیک “.

وقتیکه چهره گلزار و گلشیفته فراهانی را بر روی پوستر می بینی و در کنار آن نام ناآشنای کارگردان را می خوانی، شاید فکر کنی که باز با همان فیلمهای آبگوشتی و درپیت طرف هستی و حتّی با دیدن لحظات اوّل فیلم هم، شاید نظر خود را تأیید شده ببینی و جالب آنکه نام فیلم هم تداعی کننده همین فکر است؛ امّا همینکه کمی از شروع فیلم می گذرد و جایت بر روی صندلی کوچک سینما گرم می شود، کم کم احساس می کنی که نفست در سینه، در حال حبس شدن است و تازه در این زمان است که می فهمی، در میان این همه فیلمهای تکراری که این روزها بر روی پرده هاست، این یکی ارزش انتخاب را داشته است.

قصّه، قصّه یک عشق بی دلیل است، مثل همه عشقهای دیگر؛ قصّه یک شهر است، شهری سراسر سیاه و خاکستری که برای پیدا کردن ذرّه ای سپیدی باید تحمّل هر رنج و هر دشواری را بر خود هموار کنی. شهری با هزاران آدم و حیوان. موجوداتی خیالی که همگی سالهاست که در لجن غرق شده اند و بیهوده برای خلاصی دست و پا می زنند؛ امّا، بیشتر در کثافت فرو می روند. موجوداتی توّهم زا که از لجنزار متعفّن خود راضی اند و از کشاندن دیگران به آن، با هر قیمتی، نه تنها هیچ ابائی ندارند، بلکه لذّت هم می برند. قصّه ای اسطوره وار، اسطوره ای از بطن حقیقت و رویا؛ رویایی که همیشه از آن می گریختی و حقیقتی که تو خود بارها و بارها دیده و شنیده ای. اسطوره ای که از سطح شروع می شود و خانه ای که می تواند خانه هر کدام از ما باشد؛ و با رفتن به قعر پایان می یابد. و تو خود همه اینها را می دانی و حال می دانی که دیگران هم می دانند و این تو را به مرز جنون می رساند.

داستان، اسطوره ای تلخ است؛ اسطوره ای که دسترنج شطرنج بازانی حرفه ایست که صفحه شطرنج دنیا را پیش روی خود گسترده اند. شطرنج بازانی متعفّن و خالی از احساس؛ نمی دانم شاید هم احساس داشته باشند و آنرا در خانه های تو در توی صفحه بازی گم و فراموش کرده اند؛ و شاید هم با هدفی دیگر، شاید مقدّس از دید خودشان، پا به عرصه این مسابقه نا میمون گذاشته اند، امّا آنرا هم فراموش کرده اند، درست مثل انسانیتشان و حالا با لایق دانستن خود به آتش جهنّم، برای وجدان معیوب خود لالایی می خوانند.

و حالا؛ وقتی همه اینها را می بینی و می شنوی و دوستی عزیزتر از هر چه داری را لمس می کنی که می خواهد از دسته همان شطرنج بازان باشد، امّا با هدفی والا، پاک و مقدّس به خیال خودش، و تو می دانی که در این راه، فراموش نکردن این چیزها غیر ممکن است؛ حق داری که دلت آشوب شود و خودت هم دچار یأس فلسفی شوی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 1 =