بدون نام، بدون شرح

باران
باران
۹ فروردین , ۱۳۸۴
عشق
شرک
۱۱ دی , ۱۳۸۴
باورها سوختند امیدها باختند غرورها شکستند آرزوها ...؛ امشب همه چیز به پایان می رسد، خورشید غروب می کند و مرد بر خاک می افتد. ای کاش خنجری پشتش را می شکافت؛ باران می بارد امشب، باران بر سر شکوفه می کوبد و بر زمین می اندازدش، باران سرزده می بارد و خونها را می شوید؛ خسته ام و آلوده‌ی خواب پلکهایم سنگین شده اند چشمان را یارای بازماندن نیست و من امشب محروم خواهم ماند ... از دیدن، و قافله بی من ره صد ساله اش را یک شبه می پیماید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *