لحظه جنون

عشق
شرک
۱۱ دی , ۱۳۸۴
یخ بندان,سرما
هوا سرد است
۹ بهمن , ۱۳۸۴
جنون

چه دلپذیر بود لحظه جنون!

*****

نفس که عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمین افتاد.

و حالا باد چنان می‌وزد که انگار هیچ‌وقت کسی در این دشت نبوده است.

در شهر هنوز هم گل می‌روید و خار همچنان به دستان کودک فرو می‌رود.

شاعری در شهر آواره است؛

او می گرید و کسی نمی‌فهمد.

ظلم اینست؛

کسی می‌گرید و نمی‌فهمد.

باد در شهر پیچیده است؛

هو، هو …

و دیگر کسی صدای خش خش برگهای پاییزی را در زیر پای رهگذران نمی‌شنود.

باد در شهر می‌پیچد،

کسی می گرید،

نمیفهمند.

دیشب که باران بارید، من شسته شدم.

و هیچ کس نفهمید؛

این خدا بود که گریست.

نفس عاشق شد؛

پرنده بار دیگر به پرواز درآمد؛

از قفس پرید.

و پس از آن؛

بی جواب ماندند، سلامها.

سرد شدند، نگاهها.

بی معنا شدند، خنده ها.

و پرنده، خسته بر زمین افتاد.

و حال باد چنان میوزد که انگار شاعری نبوده است، انگار پرنده‌ای نبوده است، انگار دشتی نبوده است، انگار شهری نبوده است و انگار هیچ کس نبوده است؛ هیچوقت !

*****
چه دلپذیربود لحظه جنون!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده + هفده =