تنهایی

۲۱ خرداد , ۱۳۸۳
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول کن این حرفها رو؛ این مزخرفات و چرت و پرتها چیه که بلغور می کنی؟! نوستالژیا، نوستالژیا! اینها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر میشه که یک نفر از یک احساس بمیره؟! به نظر من که همه اش دروغ و ساختگیه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نمیشه، میتونی منتظر بمونی و صبر کنی تا و قتیکه حضرت عزراییل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت کنی که موطن […]
۱ تیر , ۱۳۸۳
تنهایی

زخم کهنه

باز هم دهان باز می کند این زخم  کهنه چرکین، این متعفّن منفور، یگانه داریی ام ، یگانه زاد و توشه ام ، " تنهایی " و مرا در میانه راه کویریم، در شوره زار حسرت به گل می نشاند.چه می توانم بکنم جز اینکه این تنها موجودیم را در توبره فراموشی بپیچم و بر دوش بگذارم و با تقلّایی جگرسوز برای ناظران همدرد، آخرین نیروهایم را به کار ببندم برای رهایی از این شوره […]
۹ آذر , ۱۳۸۳
تنهایی

من می‌خشکم

سالها انتظار، سالها سوختن، در حسرت گفتن یک جمله: " دوستت دارم ... و او نمی آید؛ و بر زبانم می خشکد، جمله و می خشکاند وجودم را و او همچنان نمی آید ... و من سرّ هستی را درک نکرده، می خشکم.
۱۵ آذر , ۱۳۸۳
تنهایی

آخرین شب

امشب، آخرین شب است، فردا او را برای همیشه از دست خواهم داد. نمی‌دانم مقصر کیست، کودکی من یا روشنی او؟ او کودکی مرا بهانه کرد تا با من نماند و بهانه من برای با او بودن روشنی‌اش بود. او تمام روشنی زندگی من بود، از فردا باید برای همیشه در تاریکی بمانم. نمی‌دانم از ماست که بر ماست یا بر ماست که بر ماست؛ هر چه هست نمی‌خواهم این شب تمام شود. اگر او […]
۲۸ اردیبهشت , ۱۳۸۴

بدون نام، بدون شرح

باورها سوختند امیدها باختند غرورها شکستند آرزوها ...؛ امشب همه چیز به پایان می رسد، خورشید غروب می کند و مرد بر خاک می افتد. ای کاش خنجری پشتش را می شکافت؛ باران می بارد امشب، باران بر سر شکوفه می کوبد و بر زمین می اندازدش، باران سرزده می بارد و خونها را می شوید؛ خسته ام و آلوده‌ی خواب پلکهایم سنگین شده اند چشمان را یارای بازماندن نیست و من امشب محروم خواهم […]
۲۶ فروردین , ۱۳۸۸
بی اعتمادی

دیوار بی‌اعتمادی

تنهایی‌ام را بنواز در شادمانی‌ات، تنهایی مرا با ساز ناکوکت بنواز بنواز آنچه می‌بینی آنچه می‌توانی با دستان کثیف آغشته به حیاتم، آنچه از دل برون کردی را بنواز. بنواز تنهایی‌ام را که من امشب بر فراز ابرهای خاکستری اندوه در پروازم بنواز تنهایی‌ام را، اندوهم را بنواز بال‌های پروازم را بنواز که امشب، میان من و ما دیوار بی‌اعتمادی بلند است.
۲ شهریور , ۱۳۹۱
فیلم 2:37

گاهی جوان بودن سخت‌ترین کار دنیا است

من به شیوه‌ی معمول عادت ندارم پای فیلم‌هایی بنشینم که نامشان را نشنیده‌ام و عوامل سازنده‌شان، به ویژه کارگردان آن‌ها را نمی‌شناسم؛ اما هر از چندی نیز دل را به دریا می‌زنم و شانسی هم به این کارگردان‌های ناشناس و آثارشان می‌دهم که گاهی بدل به شانسی برای خود من می‌شوند، آن گاه که این فیلم‌های گم‌نام اثری ناب و دل‌نشین از کار در می‌آیند؛ فیلم ۲:۳۷ (دو و سی و هفت دقیقه) به نویسندگی و […]
۱ اسفند , ۱۳۹۱
تنهایی

محو تدریجی یک انسان

تنهایی، جز سایه‌ای محو، یک شبه انسان، چیز دیگری از من باقی نگذاشت ...
۱۲ فروردین , ۱۳۹۲
افسردگی یک مرده

افسردگی یک مرده

احساس می‌کنم مرد بیرونم شکستهو فقط مانده است کودک درونمتنها، ساکت، خاموشسرد، پوسیده، غم زدهبه افسردگی یک مرده