۲۸ شهریور , ۱۳۸۳
دخترک

آن‌ها ندیدند

دخترک، بزرگ زن نشسته بر کرسی مرارتِ زندگی دست بر دستگیره های امید چهره پوشیده در تب سیاه خاموشی و گرسنگانِ بی دل، هیچوقت ندیدند پاکی دلِ پاکِ او را و هنوز هم نمی بینند و شاید، باز هم نبینند و ندیدند و گذشتند و نفهمیدند که چه رازی آرمیده بود، در آن چشمهای خمار خفته در سیاهی روز
۲۴ شهریور , ۱۳۸۳
انتظار

در آرزوی معجزه

روزها و شبهای مدیدی است که چشم به آسمان دوخته ام؛ در انتظار آرزویی دیرین، چشم انتظار یک معجزه؛ تنها یک معجزه، خدایا فقط یک معجزه، خداوندگارا تنها معجزه ای کوچک برای من؛ معجزه ای کوچک که برای تو تنها یک چشم بندی کودکانه است؛ چشم بندی کوچکی که مرا از دام تنهایی رها می کند؛ آخر من هم از نوع بشرم و اسیر این درد مسریِ تلخ و نکبت بار و گاهی هم خوشایند. […]
۱۹ شهریور , ۱۳۸۳
دوستی

آرام باش

هر دو مغموم در کنار هم نشسته ایم. او سخت در خودش فرورفته و مرا هم سخت به تفکّر واداشته این حالت او؛ که دوست داشتن والاتر از عشق است، یا عشق والاتر از دوست داشتن؟! عشق، عقل را نمی شناسد؛ آخر عشق و عقل قاتل یکدیگرند. دوست داشتن با تعقّل همراه است. این عقل است که دوست می دارد، دوست می دارد و می ماند. ولی این دل است که عاشق می شود. دلی […]
۱ تیر , ۱۳۸۳
تنهایی

زخم کهنه

باز هم دهان باز می کند این زخم  کهنه چرکین، این متعفّن منفور، یگانه داریی ام ، یگانه زاد و توشه ام ، ” تنهایی ” و مرا در میانه راه کویریم، در شوره زار حسرت به گل می نشاند. چه می توانم بکنم جز اینکه این تنها موجودیم را در توبره فراموشی بپیچم و بر دوش بگذارم و با تقلّایی جگرسوز برای ناظران همدرد، آخرین نیروهایم را به کار ببندم برای رهایی از این […]
۲۱ خرداد , ۱۳۸۳
تنهایی,رفتن

وقت رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد. باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است. می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه […]
۲۱ خرداد , ۱۳۸۳
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول کن این حرفها رو؛ این مزخرفات و چرت و پرتها چیه که بلغور می کنی؟! نوستالژیا، نوستالژیا! اینها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر میشه که یک نفر از یک احساس بمیره؟! به نظر من که همه اش دروغ و ساختگیه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نمیشه، میتونی منتظر بمونی و صبر کنی تا و قتیکه حضرت عزراییل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت کنی که موطن […]

کتاب‌ها



دیالوگ ـ مونولوگ