۲۱ خرداد , ۱۳۸۳
تنهایی,رفتن

وقت رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد.باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است.می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه ای نیست، […]
۲۱ خرداد , ۱۳۸۳
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول کن این حرفها رو؛ این مزخرفات و چرت و پرتها چیه که بلغور می کنی؟! نوستالژیا، نوستالژیا! اینها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر میشه که یک نفر از یک احساس بمیره؟! به نظر من که همه اش دروغ و ساختگیه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نمیشه، میتونی منتظر بمونی و صبر کنی تا و قتیکه حضرت عزراییل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت کنی که موطن […]
۱ خرداد , ۱۳۸۳

باز هم ای کاش

ای کاش بالی داشتم به وسعت ایرانمی گشتم گرداگرد ایران می سرودم شعری، در وصف ایرانقصیده ای، غزلی؛در مدح ایران در مدح کوهش، جنگلش، بیابانش دشتش، بیشه اش، دریایش خاکش، آفتابش، بادش آبش، راهش، گلستانشقصیده ای به روشنی آفتاببه زیبایی مهتابغزلی به گرمی خورشیددر خور سرزمین خورشید
۲۹ اردیبهشت , ۱۳۸۳

امشب

امشب چیزی برای نوشتن ندارم، مثل اکثر شب‌های زندگیم که پر از دل آشوبه‌است؛ امّا من با اینکه می‌خواهم، ولی چیزی نمی‌توانم بنویسم. با تمام این حرف‌ها این چیزها را نوشتم تا که چیزی نوشته باشم، چون به یک نفر قول داده بودم که امشب بنویسم؛ چه کسی، خودم هم نمی‌دانم؛ "شاهد" یا که "هیچ کس"؛ نمی‌دانم. امشب یک چیز را خیلی خوب می‌توانم بگویم و آن اینکه خیلی خوشحالم، چون او بالاخره نشانه‌ای از […]
۲۷ اردیبهشت , ۱۳۸۳

ای کاش

ای کاش هنوز آسمان آبی بود دشتها سبز و خورشید تابان بودای کاش هنوز دلها گرم و خونها رنگین بودای کاش هنوز زن، زن بودو مرد، مرد بودآسمان آبی و خونها سرخ بودمرد ایرانی جگرش چون شیرغیرتش آتشین بود
۲۱ اردیبهشت , ۱۳۸۳

زندگی

و زندگی شقایق است؛ که اگر آنرا از شاخه بچینی، چهره‏ اش را به خوبی نخواهی دید و هرگز فرصت این را پیدا نخواهی کرد که آنرا بشناسی.

کتاب‌ها



دیالوگ ـ مونولوگ