۲ خرداد , ۱۳۸۳

باز هم ای کاش

ای کاش بالی داشتم به وسعت ایران می گشتم گرداگرد ایران می سرودم شعری، در وصف ایران قصیده ای، غزلی؛ در مدح ایران در مدح کوهش، جنگلش، بیابانش دشتش، بیشه اش، دریایش خاکش، آفتابش، بادش آبش، راهش، گلستانش قصیده ای به روشنی آفتاب به زیبایی مهتاب غزلی به گرمی خورشید در خور سرزمین خورشید
۳۰ اردیبهشت , ۱۳۸۳

امشب

امشب چيزي براي نوشتن ندارم، مثل اكثر شب‌هاي زندگيم كه پر از دل آشوبه‌است؛ امّا من با اينكه مي‌خواهم، ولي چيزي نمي‌توانم بنويسم. با تمام اين حرف‌ها اين چيزها را نوشتم تا كه چيزي نوشته باشم، چون به يك نفر قول داده بودم كه امشب بنويسم؛ چه كسي، خودم هم نمي‌دانم؛ “شاهد” يا كه “هيچ كس”؛ نمي‌دانم. امشب يك چيز را خيلي خوب مي‌توانم بگويم و آن اينكه خيلي خوشحالم، چون او بالاخره نشانه‌اي از […]
۲۸ اردیبهشت , ۱۳۸۳

ای کاش

ای کاش هنوز آسمان آبی بود دشتها سبز و خورشید تابان بود ای کاش هنوز دلها گرم و خونها رنگین بود ای کاش هنوز زن، زن بود و مرد، مرد بود آسمان آبی و خونها سرخ بود مرد ایرانی جگرش چون شیر غیرتش آتشین بود
۲۲ اردیبهشت , ۱۳۸۳

زندگی

و زندگی شقایق است؛ که اگر آنرا از شاخه بچینی، چهره‏ اش را به خوبی نخواهی دید و هرگز فرصت این را پیدا نخواهی کرد که آنرا بشناسی.
۱۰ فروردین , ۱۳۸۳
دخترک

دخترک

چه زيباست جستن كودكی خرد دخترك زيبا، شادان، خندان كوچك، ليكن بزرگ كوتاه، ولی رعنا دخترك سرمست، پر غرور، در خيال دست در دست پدر می رود خريد با هزاران اميد می خواهد از پدر هزاران چيز پدر، امّا می خرد چيزی دخترك می آيد از خريد می دود، می پرد همچون يك پری می رسد به كسی مادرش، تاج سرش نگاه كن مادر پدر برايم خريد مادر امّا بی خيال، بی فكر، بی توجّه […]
۲۶ اسفند , ۱۳۸۲
فیلم بوتیک,محمدرضا گلزار

غريقِ در لجنزار

اينجا ايران است، صدای مرا از تهران می شنويد؛ جايی كه خورشيد تنها غروب می كند: اين چند روز را همه اش دچار يأس فلسفی بودم؛ نمی دانم شايد به خاطر فيلمی بود كه چند روز پيش ديدم. آخر همين شنبه گذشته بود كه بعد از مدّتها، از ارزانی بليط استفاده كردم و به سينما رفتم؛ فيلم داغ و تازه از تنور درآمده ” بوتيك “. وقتيكه چهره گلزار و گلشيفته فراهانی را بر روی […]

کتاب‌ها



دیالوگ ـ مونولوگ