۱۷ اسفند , ۱۳۸۲
پایان دنیا

شايد يك احساس

حقيقت‌های آويخته بر دار واژگون، با صورت‌های پوشيده حقيقت‌های محبوس در قفس گم‌نام، با چهره‌های فراموش شده گودال‌هايی واژگون آكنده از پليدي، از لجن ستون‌هايی از عشق فرو ريخته، هشته از ستم، از درّندگی و در پايان؛ هيچ نخواهد بود، جز خدای دادستانِ دادگر و صور اسرافيل كه ندا در می‌دهد؛ ای انسان، بدان و آگاه باش كه امروز تو متولّد گشتی و ديروز؛ تو نطفه‌ای بودي؛ سپيد، سياه و شايد هم خاكستری و امروز؛ […]
۱۴ دی , ۱۳۸۲
دختر دستفروش

بابا آب داد

داري تو خيابون زير بارون با خيالي که معلوم نيست راحته يا ناراحت و هزاران روياي ناگفتني، تو خيابون وليعصر؛ اين عروس خيابان‌هاي تهران، اين مظهر ثروت تهران، قدم مي‌زني، بدون اينکه دنبال چيز بخصوصي باشي. بارون به همون سادگي که از لباساي کلفتت عبور کرده، سرما رو هم تا مغز استخونت برده، بي آنکه تو خواسته باشي. دخترک اونجا رو سکّوي جلوي يه در نشسته، انگار که پشت در مونده باشه؛ شايدم کسي راهش […]

کتاب‌ها



دیالوگ ـ مونولوگ