۲۶ اسفند , ۱۳۸۷
نگاه ها

نگاه‌ها

از تمام آن نگاه‌های حریصانه، شیطانی؛ تمام آن نگاه‌های عاری از هرچه ارزش انسانی، بیزارم. نگاه‌هایی که به من خیره شده‌اند نه در من. نگاه‌هایی که نمی‌دانم از من چه طلب می‌کنند یا در من چه می‌جویند؟! بیزارم، از تمام آن‌ها نفرت دارم. این‌ها کوچک‌ترین کلمات هستند در مقابل آن نگاه‌های یخ‌زده و پوسیده…
۲۶ اسفند , ۱۳۸۷
اسارت

شیطان منم

ایمان آورده‌ام که شیطان خود من هستم، خود من. آن منجلاب رخوت، آن گرداب سستی، آن غبار وهم‌آلود وسوسه، آن باتلاق سکون و یکنواختی، آن روزمرگی که اسیرش شده‌ام؛ آن، خود من هستم. و ایمان آورده‌ام برای رهایی و نجات، باید از بند خود رها شوم. باید از پوسته‌ی کهنه و تنگ خود نجات پیدا کنم، باید پوست بیاندازم. اما؛ آیا از خود، گریزگاهی هست؟!
۹ بهمن , ۱۳۸۴
یخ بندان,سرما

هوا سرد است

آسمان هم چون دریاچه یخ زده است تن‌های عریان به خود می‌لرزند خورشید با همه قهر کرده است و قورباغه‌ای در اعماق، بیهوده انتظار سنجاقک‌ها را می‌کشد!
۳ بهمن , ۱۳۸۴
جنون

لحظه جنون

چه دلپذیر بود لحظه جنون! ***** نفس که عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمین افتاد. و حالا باد چنان می‌وزد که انگار هیچ‌وقت کسی در این دشت نبوده است. در شهر هنوز هم گل می‌روید و خار همچنان به دستان کودک فرو می‌رود. شاعری در شهر آواره است؛ او می گرید و کسی نمی‌فهمد. ظلم اینست؛ کسی می‌گرید و نمی‌فهمد. باد در شهر پیچیده است؛ هو، هو … و دیگر کسی صدای خش خش برگهای […]
۱۱ دی , ۱۳۸۴
عشق

شرک

“گُلی” را عاشقانه دوست داشتم! “گُلی” را عاشقانه می‌پرستیدم! آری، من مشرک شدم! امّا “شرک” من خود مشرکِ “گُلی” دیگر بود! و او نیز خود … و … ***** روزی از “شاهد” شنیدم که می‌گفت: “محکوم به بی‌تعادلی هستیم” امّا چه کس؛ چنین خصمانه؛ ما را به “بی‌تعادلی” محکوم کرد؟!
۲۸ اردیبهشت , ۱۳۸۴

بدون نام، بدون شرح

باورها سوختند امیدها باختند غرورها شکستند آرزوها …؛ امشب همه چیز به پایان می رسد، خورشید غروب می کند و مرد بر خاک می افتد. ای کاش خنجری پشتش را می شکافت؛ باران می بارد امشب، باران بر سر شکوفه می کوبد و بر زمین می اندازدش، باران سرزده می بارد و خونها را می شوید؛ خسته ام و آلوده‌ی خواب پلکهایم سنگین شده اند چشمان را یارای بازماندن نیست و من امشب محروم خواهم […]

کتاب‌ها



دیالوگ ـ مونولوگ