انسان

۱ اسفند , ۱۳۹۱
تنهایی

محو تدریجی یک انسان

تنهایی، جز سایه‌ای محو، یک شبه انسان، چیز دیگری از من باقی نگذاشت …
۱۷ اسفند , ۱۳۸۲
پایان دنیا

شايد يك احساس

حقيقت‌های آويخته بر دار واژگون، با صورت‌های پوشيده حقيقت‌های محبوس در قفس گم‌نام، با چهره‌های فراموش شده گودال‌هايی واژگون آكنده از پليدي، از لجن ستون‌هايی از عشق فرو ريخته، هشته از ستم، از درّندگی و در پايان؛ هيچ نخواهد بود، جز خدای دادستانِ دادگر و صور اسرافيل كه ندا در می‌دهد؛ ای انسان، بدان و آگاه باش كه امروز تو متولّد گشتی و ديروز؛ تو نطفه‌ای بودي؛ سپيد، سياه و شايد هم خاكستری و امروز؛ […]