دخترك

۲۹ شهریور , ۱۳۸۳
دخترک

آن‌ها ندیدند

دخترک، بزرگ زن نشسته بر کرسی مرارتِ زندگی دست بر دستگیره های امید چهره پوشیده در تب سیاه خاموشی و گرسنگانِ بی دل، هیچوقت ندیدند پاکی دلِ پاکِ او را و هنوز هم نمی بینند و شاید، باز هم نبینند و ندیدند و گذشتند و نفهمیدند که چه رازی آرمیده بود، در آن چشمهای خمار خفته در سیاهی روز
۱۰ فروردین , ۱۳۸۳
دخترک

دخترک

چه زيباست جستن كودكی خرد دخترك زيبا، شادان، خندان كوچك، ليكن بزرگ كوتاه، ولی رعنا دخترك سرمست، پر غرور، در خيال دست در دست پدر می رود خريد با هزاران اميد می خواهد از پدر هزاران چيز پدر، امّا می خرد چيزی دخترك می آيد از خريد می دود، می پرد همچون يك پری می رسد به كسی مادرش، تاج سرش نگاه كن مادر پدر برايم خريد مادر امّا بی خيال، بی فكر، بی توجّه […]