رفتن

۱۴ شهریور , ۱۳۹۳
دیدن، انتزاع

دم جنبانک پیر …

دیدن، دیدن، دیدن؛ گاهی این ساده‌ترین حس مستقیم از پیچیده‌ترین کابوس‌های شبانه هم هراسناک‌تر می‌شود! دم جنبانک پیر اما، راه خود را می‌رود اقتضای طبیعت‌اش این است …
۲۲ خرداد , ۱۳۸۳
تنهایی,رفتن

وقت رفتن

می خواهم بروم، باید بروم؛ وقت رفتنم رسیده؛ چون رفتن مسیر زندگی است. اگر رفتنی نباشد، بودن بی معنی است؛ آمدن هم بی معنی است، اگر رفتنی نباشد. باید بروم، وقت رفتنم رسیده. این رفتن گرچه از روی اختیار نیست، لیکن از روی میل است. می خواهم بروم، وقت رفتنم رسیده. گرچه در این زمان جسمم می خواهد برود، لیک دلم هم می خواهد برود؛ زیرا او را هم چون جسمم در این منزلگه کاشانه […]