عاشق

۶ بهمن , ۱۳۹۲
مارگریت دوراس

زندگی بی‌سرگذشت

زندگیم بی‌سرگذشت است. سرگذشتی ندارد. هیچ وقت کانونی در زندگیم نبود، نه راهی، نه خط سیری. این جا و آن جایش اما عرصه‌هایی هست گسترده که آدم را به فکر وا می‌دارد که نکند در آن میانه کسی وجود داشته، ولی در واقع این طور نبوده، کسی وجود نداشته … مارگریت دوراس | عاشق | قاسم روبین | انتشارات نیلوفر
۳ بهمن , ۱۳۸۴
جنون

لحظه جنون

چه دلپذیر بود لحظه جنون! ***** نفس که عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمین افتاد. و حالا باد چنان می‌وزد که انگار هیچ‌وقت کسی در این دشت نبوده است. در شهر هنوز هم گل می‌روید و خار همچنان به دستان کودک فرو می‌رود. شاعری در شهر آواره است؛ او می گرید و کسی نمی‌فهمد. ظلم اینست؛ کسی می‌گرید و نمی‌فهمد. باد در شهر پیچیده است؛ هو، هو … و دیگر کسی صدای خش خش برگهای […]