كودكي

۱۶ آذر , ۱۳۸۳
تنهایی

آخرین شب

امشب، آخرین شب است، فردا او را برای همیشه از دست خواهم داد. نمی‌دانم مقصر کیست، کودکی من یا روشنی او؟ او کودکی مرا بهانه کرد تا با من نماند و بهانه من برای با او بودن روشنی‌اش بود. او تمام روشنی زندگی من بود، از فردا باید برای همیشه در تاریکی بمانم. نمی‌دانم از ماست که بر ماست یا بر ماست که بر ماست؛ هر چه هست نمی‌خواهم این شب تمام شود. اگر او […]
۱۰ فروردین , ۱۳۸۳
دخترک

دخترک

چه زيباست جستن كودكی خرد دخترك زيبا، شادان، خندان كوچك، ليكن بزرگ كوتاه، ولی رعنا دخترك سرمست، پر غرور، در خيال دست در دست پدر می رود خريد با هزاران اميد می خواهد از پدر هزاران چيز پدر، امّا می خرد چيزی دخترك می آيد از خريد می دود، می پرد همچون يك پری می رسد به كسی مادرش، تاج سرش نگاه كن مادر پدر برايم خريد مادر امّا بی خيال، بی فكر، بی توجّه […]