مرگ

۱۵ شهریور , ۱۳۹۳
درباره اشمیت

انگار هیچ وقت زنده نبودم

وارن اشمیت (جک نیکلسون): به زودی من می‌میرم. شاید بیست سال دیگه، شاید هم همین فردا، مهم نیست.
۹ بهمن , ۱۳۹۲
نامزدی بسیار طولانی

بدون اگرها ممکنه بمیرم

پیرمرد: با اگرها که نمی‌شه زندگی کرد. دختر: شاید … اما بدون اگرها ممکنه خودم رو حلق آویز کنم … نامزدی بسیار طولانی | ژان پیر ژونت | ۲۰۰۴
۱۲ فروردین , ۱۳۹۲
افسردگی یک مرده

افسردگی یک مرده

احساس می‌کنم مرد بیرونم شکسته و فقط مانده است کودک درونم تنها، ساکت، خاموش سرد، پوسیده، غم زده به افسردگی یک مرده  
۲۵ اسفند , ۱۳۸۳
سرما,برف,یخ بندان

برف زیبا

چشمهای کوچک و زیبایش از زلال آسمان هم آبی تر بود و پوست سفیدش از تمام برفی که دوره اش کرده بود لطیف‌تر. آنقدر آرام در آغوش مادرش نشسته بود که هرگز باور نمی‌کردی پسرکی سه یا چهار ساله باشد. در نگاهش سردی مرموزی وجود داشت که آدم را می‌ترساند. نمی دانم از این ترس می‌لرزیدم و یا از سرمایی که مرتب در گوشم فریاد می‌زد، راهت را برو اینجا نایست. امّا مادر در آن […]
۲۲ خرداد , ۱۳۸۳
سفر,تنهایی,غم غربت

غم غربت

ــ غم غربت، غم غربت! ول كن اين حرفها رو؛ اين مزخرفات و چرت و پرتها چيه كه بلغور می كني؟! نوستالژيا، نوستالژيا! اينها همه اش خرافاته؛ اصلاْ مگر ميشه كه يك نفر از يك احساس بميره؟! به نظر من كه همه اش دروغ و ساختگيه! ــ خوب تو اگر قبول نداری و باورت نميشه، ميتونی منتظر بمونی و صبر كنی تا و قتيكه حضرت عزراييل سر برسه! آنوقت اگر توانستی ثابت كني كه موطن […]